۱۳۹۶ تیر ۵, دوشنبه

طرح


گفته‌اند که ادبیات منبع و مصداقی برای رهایی و مقاومت است. اما رهایی از چه چیزی و مقاومت در برابر چه چیزی؟ این دو را از هم جدا می‌کنیم، چرا که نه رهایی همیشه مشروط به مقاومت است و نه مقاومت لزوما به رهایی می‌انجامد. کسانی چون میشل فوکو (در کتاب نظم چیزها) ادبیات را نوعی فراروی از گفتمان‌های مدرن عقل‌محور می‌دانند؛ ادبیات فی‌نفسه واجد نوعی از آزادگی است، چرا که اساسا از جنس دیگری است؛ می‌تواند از ورطه‌ی تخیل باشد و از بیان موبه‌موی واقعیت بیرونی تن بزند؛ می‌تواند مدعی نظم و منطقی درونی باشد که منحصر به خود اوست و حتا دغدغه‌ی بازنمایی و انتقال معنا ندارد. چنین ادبیاتی چیزی از جنون در خود دارد و هم‌چون دیوانگان ربط‌ها و شباهت‌هایی بین چیزها می‌بیند که "واقعی" نیستند؛ از نوعی عزلت و آزادگی ماهوی برخوردار است که شاید آن را مرهون خودکفایی نسبی زبان باشد. وقتی از آزادگی ادبیات حرف می‌زنیم احتمالا همین معنای اول را در نظر داریم. اینجا موضوع ادبیات چیزی مرموز و دست‌نیافتنی است؛ چیزی که هرگز به شکل کامل قادر به بیان و بازنمایی‌اش نیستیم و همین است که عطش ما و لزوم بیان‌گری را بیشتر می‌کند. برخی این عزیز معدوم را به حوزه‌هایی چون اروتیسم، جنون، یا ایده‌ی مرگ خدا نسبت می‌دهند؛ این‌جاها چیزی هست که غریب و ترسناک و خواستنی است؛ چیزی که اشتیاق اغراق‌شده‌ی ما هزار بار پروارتر و برجسته‌ترش می‌کند؛ چیزی که می‌دانیم "هست" اما قادر به بیان آن تا سر حد افراط و دیوانگی نیستیم. مارکی دوساد را به یاد آوریم، یا نیچه، یا آنتونن آرتو را.


مشکل این جاست که جذابیتی که در این چهره‌ی ادبیات وجود دارد به مویی بند است و قادر به مواجهه با نقدهای برون‌متنی نیست. می‌شود مدعی شد که دلیلی برای دسترسی ادبیات به سطوح جنون‌زده‌ی هستی وجود ندارد و ای بسا که این سطوح خود تولیدات جعلی گفتارهای ادبی باشند. به این چهره‌ی ادبیات می‌شود باور داشت و می‌شود باور نداشت، بی آن که آب از آب تکان بخورد. اما از تصویر دوم ادبیات که به آن رهایی مادرزادی لایه‌ای از "مقاومت" اضافه می‌کند نمی‌شود راحت گذشت؛ جایی که تن زدن از مناسبات و الگوهای غالب، به شمایلی فردی و جنون‌خورده و پاتولوژیک تقلیل نمی‌یابد و همه‌ی این‌ها را در خود می‌پرورد و پیش می‌رود. آن‌قدر پیش می‌رود که مثلا به ترسیم ادراک‌های خاصی برسد که از دریافت‌های عمومی روزمره فراتر می‌روند و چیزی چون روایت مارسل پروست از زمان می‌سازند؛ آن‌قدر پیش می‌رود که لایه‌هایی تازه به واقعیت عرفی اضافه می‌کند و از غرابت آسیب‌پذیرشان می‌کاهد؛ یا بدل به نوشتار ساخت‌شکنانه‌ی فمنیستی می‌شود که می‌کوشد با رخنه در زبان و با قیام بر علیه ساخت‌های نرینه‌ی زبانی به تغییر در مناسبات انسانی منجر شود. سخن این نیست که به شکلی از ادبیات متعهد محدود شویم که از زبان تنها به عنوان ابزاری برای بیان و بازنماییِ واقعیت نامطلوب استفاده می‌کند تا بعد به کار اصلی‌تر برسد. سخن اصلی تلاش برای کشف و پرورش مکانیسم‌ها و رخدادهایی در "خود" ادبیات است که شاید بتوان به عنوان الگو یا نمونه از آنها استفاده کرد؛ مثلا با تاکید بر این امر که گفتار ادبی به رغم تمایز با نظام‌های مسلط معنا و بازنمایی قرن‌هاست که به حیات خود ادامه داده است و این شاید نشان می‌دهد که مقاومت و استقلال "ناممکن" نیست. این‌جاست که آن امر ناگفتنی که ادبیات خود زندگی‌اش می‌کند و "از بیان آن عاجز است" نه امری موهوم و مرموز و سودایی، که واقعیتی است "ممکن" که مدام پیش‌تر می‌رود؛ و همین جاست که تخیل فعالانه‌ی ادبی می‌تواند به چیزی چون رویاخواهیِ سوسیالیستی متصل شود یا به هر صورت دیگری از مداخله‌ی جمعی که به واقعیت نامطلوب راضی نمی‌شود، حتی اگر از سوی عقل عرفی حسابگر به خیال‌پردازی و خام‌فکری متهم شود.



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر