۱۳۹۶ خرداد ۳۱, چهارشنبه

بارو

زن حدودا شصت سال داشت و روبرویم نشسته بود. سرش را گذاشت روی میز و دیدم که خیالش دارد وسوسه‌ام می‌کند. فرم صالح بدنش و آن خطوط مایلی که مرزهای صبوری با هوا ساخته بودند. کشش ملایم تن‌اش به سمت زمین که رشته‌های نازکی از میل توی دست من تولید می‌کرد. میلی که به بیشتر بدن‌ها می‌شد داشت اگر چشم‌ها نبودند؛ این حباب‌های لزج و براقی که وسط چهره‌های گرم می‌نشینند و فضا را شخصی و ناامن می‌کنند. در برابر میل به لمس بدن‌ها نمی‌شد مقاومت کرد اگر چشم‌ها نبودند و اعلام نمی‌کردند که این بدن صاحب وقوف و آگاهی است و "حضور" دارد. مثل نگاه گاو و گوسفند که هیچ‌وقت به نظرم معصومانه نیامده و در مقابلش به ترس و بیزاری افتاده‌ام. بدن آدم‌ها در حالت نیم‌رخ معصوم و نامسلط است و در بیشتر حالت‌های دیگر دعوت‌کننده و خواستنی؛ و وقتی زائده‌ی آگاهی از طریق چشم‌ها به بدن می‌چسبد، آن وقت است که مرزها واقعی می‌شوند، بدن‌ها اسم می‌گیرند، میل و بی‌میلی فردی می‌شود و جای آن اشتیاق سرتاسری و بی‌تمایز را می‌گیرد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر