۱۳۹۵ تیر ۶, یکشنبه

طرح

سال‌های بچگی گاهی نگران می‌شدم که چرخه‌ی شب و روز به هم بریزه و شب یا روزِ بعدی هیچ‌وقت نرسه. تا مدت‌ها برام نامانوس و عجیب بود که مریض می‌شم و بدنم تابع همون قوانین بیولوژیکه که بدن دیگران. وقتی روانشناس می‌گفت که فلان کار تو یه جور واکنش دفاعی روانی بوده خوشحال می‌شدم، چون معناش وجود هسته و ستونی بود که من هم داشتم و این یعنی صرفا پراکندگی و ویرانی نبودم؛ معناش تکرار و منطق و وحدت بود. هنوز هم وقتی از مرگ کسی خبردار می‌شم اولش برام عجیبه که تن این آدم هم مرگ‌پذیر و تابع قوانین علمی بوده. شکلی از ناباوری که حاصل مطالعه و نقد نیست و از یه جور ناتوانی یا تاخیر بدوی و کودکانه در درک و پذیرش آگاهیِ عرفی ناشی می‌شه. جایی هست روی این مرز، همین مرزِ ناتوانی در ادراک یا تکمیل نشدنِ پروسه‌ی شکل‌گیری "خود" که شاید می‌شه و باید حفظش کرد. جایی که نارسایی و مقاومت می‌تونن هم‌معنا بشن؛ مقاومت در برابر پذیرفتن یا درونی کردن رویّه‌های عام و هنجاری ادراک. خوش به حال کسی که بتونه همین جا تمرکز کنه و دنبال کشف و روایت این تجربه‌های پوشیده باشه؛ بیشتر خوش به حال کسی که سعی کنه این قلمرو به شدت فردی رو به سطح امر جمعی تسری بده و ازش یه جور معنای سیاسی و جمعی از مقاومت و عاملیت استخراج کنه.