۱۳۹۴ شهریور ۲۹, یکشنبه

چون دودی آبی‌رنگ



مصیب آمد کنارم ایستاد. از دور زنی را نشان داد و گفت "بچه‌ش رو سقط کرده توی راه. ببرش پیش دکتر معاینه‌ش کنن". زن چهل ساله بود حدودا. رفتیم سمت اتاق پزشک. گفت که پلیس مرزی رویشان اسلحه کشیده و از ترس بچه‌اش را انداخته. نرسیده به اتاق گفت که یک ماه و نیم توی راه بوده‌ایم و بدنم تمیز نیست. از معاینه خجالت می‌کشید. پزشک و دستیار جوانش به استقبال‌مان آمدند. رفتیم توی اتاق سفیدی که وسطش تشک بزرگی پهن شده بود. پزشک گفت باید معاینه‌اش کنیم. زن معذب بود. دلیلش را گفتم. هر دو گرم و صمیمی لبخند زدند و شروع کردند به حرف زدن با زن. یادشان رفت آلمانی نمی‌فهمد. دختر جوان گفت "همه‌مون زنیم دیگه. می‌فهمیم این چیزا رو." معاینه را به عمد کوتاه کردند و قرار شد زن فردا برود پیش متخصص. تا دم در بدرقه شدیم و وقتی برگشتیم آن آقای سوری روی صندلی زن یک پالتوی گرم گذاشته بود. دیگری پسر جوانی بود که سه شبانه‌روز وسط جنگل‌های بلغارستان سرگردان مانده بود و حشرات همه‌ی بدنش را خورده بودند. تمام تن‌اش تاول زده بود. آن یکی مرد میان‌سالی بود که زخم پایش توی راه عفونت کرده بود و تنهایی نمی‌توانست راه برود. حرمت پدرانه داشت و بی آن که چیزی بگوید دست‌هایش را روی شانه‌های من گذاشت تا بتواند به دیوار تکیه کند. دیگری زن جوانی بود که دو بچه‌ی خردسال داشت و علی شنیده بود که دو بچه‌ی دیگرش را توی راه گم کرده است. دختربچه‌ی سه ساله‌ای هم بود که از تب گریه می‌کرد اما همین که در صف انتظار پزشک چشمش به اتاق بازی بچه‌ها افتاد دوید سمت اسباب‌بازی‌ها و حالش خوب شد. پسر جوانی که مسئول تهیه‌ی لباس بود با کف صابون برایش حباب درست می‌کرد و بچه دلش غنج می‌رفت از خوشی. مردهای جوانی هم بودند که صورت‌ها‌شان از خستگی و بی‌خوابی مات شده بود. گاهی شوخی‌های مردانه می‌کردند و چشم‌هایشان از شیطنت برق می‌زد. بعضی دیگر با تلخی و بی‌اعتمادی نگاهشان را می‌دزدیدند و غذا هم به زور می‌خوردند. انگار که از دست رفتن چیزی را دیده باشند.


ظرف دو باری که آن‌جا بودم چیزی جز زشتی ندیدم. آن آدم‌های جدی و دوست‌داشتنی که ساعت‌ها و ساعت‌ها کار می‌کردند قشنگ نبودند. بچه‌های کوچک قشنگ نبودند. آدم‌های تا نیمه از مرگ برگشته قشنگ نیستند. آدم‌هایی که همه‌چیزشان را از دست می‌دهند قشنگ نیستند. حالا تصاویر زشت‌تری در راه است؛ آنها که با امنیتی‌تر شدن مرزها قرار است توی آب‌ها و جنگل‌ها تلف شوند و فرصتی برای روایت مرگ‌های نیمه پیدا نکنند. آنها که بنا نیست به نقطه‌ی ‌امنی برسند و برایشان کفش و لباس زیر بیاورند. آنها که قرص ماه بودند. آنها که سه‌سالگی‌شان باید روی آن مرزهای لعنتی بلغزد و جایی بی‌نفس شود.