۱۳۹۳ آذر ۲۷, پنجشنبه

لیل


تصویری که تا مدت‌ها از مفهوم "عشق" به ذهنم می‌آمد به صحنه‌ای برمی‌گشت که خیلی سال پیش دیده بودم. هشت یا نه سالم بود و توی پارک کوچکی از پشت یک درخت چشمم خورد به زن و مرد جوانی که کنار هم نشسته بودند و نگاهشان به روبرو بود انگار. مرد پیراهن آستین کوتاه پوشیده بود و بازوهای عضلانی داشت. زن آن طرف مرد نشسته بود و فقط رنگ تیره‌ی روسریش را می‌شد دید. کنار هم‌ بودن‌شان دلالتی از عشق داشت که همراه شده بود با بوی آشنای خفیفی که توی هوا پخش بود و احساس می‌کردم خیلی با موهای چتری مرد و بازوهای عضلانی‌اش که زن را در پناه گرفته هماهنگ است؛ انگار که دورشان یک حریم امن خواستنی می‌کشید این بو. کمی که گذشت نگاهم افتاد به زمین و تکه‌‌ای فضله‌ی سگ یا گربه دیدم که خشک شده بود و چنان بوی ملایم محترمی گرفته بود به خودش؛ و عشق تا سال‌ها برای من همان بو بود با بازوهای عضلانی مرد و رخت سیاه زن. 

 

۴ نظر:

  1. ...
    تو معرکه می نویسی. این نوشتن نیست؛ این چیزیه مثل زیستن امر زیسته.
    نصراله

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. دلم چقدر تنگ شده برات پسرک. کی باز همو می‌بینیم؟

      حذف
  2. نهایتا خسته شدم. باید برای هر نوشته ات بنویسم و هربار ثابت کنم که روبات نیستم!
    نصراله

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. :)
      اذیت می‌کنن آدمو.
      بهت ایمیل می‌نویسم امشب. کاش بودم و تا صبح سیگار و فیلم داشتیم.

      حذف