۱۳۹۳ آذر ۲۷, پنجشنبه

لیل


تصویری که تا مدت‌ها از مفهوم "عشق" به ذهنم می‌آمد به صحنه‌ای برمی‌گشت که خیلی سال پیش دیده بودم. هشت یا نه سالم بود و توی پارک کوچکی از پشت یک درخت چشمم خورد به زن و مرد جوانی که کنار هم نشسته بودند و نگاهشان به روبرو بود انگار. مرد پیراهن آستین کوتاه پوشیده بود و بازوهای عضلانی داشت. زن آن طرف مرد نشسته بود و فقط رنگ تیره‌ی روسریش را می‌شد دید. کنار هم‌ بودن‌شان دلالتی از عشق داشت که همراه شده بود با بوی آشنای خفیفی که توی هوا پخش بود و احساس می‌کردم خیلی با موهای چتری مرد و بازوهای عضلانی‌اش که زن را در پناه گرفته هماهنگ است؛ انگار که دورشان یک حریم امن خواستنی می‌کشید این بو. کمی که گذشت نگاهم افتاد به زمین و تکه‌‌ای فضله‌ی سگ یا گربه دیدم که خشک شده بود و چنان بوی ملایم محترمی گرفته بود به خودش؛ و عشق تا سال‌ها برای من همان بو بود با بازوهای عضلانی مرد و رخت سیاه زن.