۱۳۹۳ آذر ۸, شنبه

نامه‌ی اول به میم


رفیق امن،

نوشتن به تاخیر افتاد که درست و دقیق خوانده باشم. نمی‌خواهم به عادت همیشه در حاشیه بایستم و بخوانم که می‌دانم مخاطب منم و میلِ جواب دارم. می‌دانی برای منی که فاصله گرفتن از تو را از نظر هویتی اغراق‌آمیز و کاذب می‌دانم قرار گرفتن در جایگاه دیگریِ مخاطب چه معنایی دارد. پس بگذار متن من نه جواب نامه‌ی میم که واگویه با خودم و میم باشد و آن هیئت یگانه‌ای که قابل تجزیه به تکه‌های دورش نیست.

گفتم می‌خواهم کاری کنم تا پویایی تازه‌ی ذهنم در چیزی پویا ریشه کند و خشکی نگیرد. هشیاری همیشه‌ی توست که توی این حرف‌ها ردّی از فرافکنی می‌بیند و در اصالت‌شان تردید می‌کند. تویی که هر بار مرا به تاریخ برمی‌گردانی و یادم می‌آوری که نشاط یا کسالت گاه و بی‌گاهم نوزاد و بی‌مبنا نیست و در تاریخ شخصی‌ام ریشه دارد. گفته بودمت که این نشاط رنگ نشاط ندارد و بیشتر صورتی از ثبات یا خواستن است و هراس حتی. می‌دانستی که مدت‌هاست شوق و خون ندارم و انگار چیزی برای همیشه دفن شده باشد توی دلم. پیش از سفر به ایران پیش‌بینی کردی که چیزهای زنده‌ای به سرانگشت‌هایم برمی‌گردد و منِ بی‌باور خیال می‌کردم که همه چیز را برای همیشه از دست داده‌ام و بشارتی نیست؛ هجرت آن پرنده‌ی جوان و دست‌های آن دیگری که اردیبهشت فلان سال زیر بارش یکریز برف مدفون شد. می‌دیدی که مرگ توی دلم رخ داده و نه هوس روز دارم و نه جرات برگشتن و نشان دادنِ این منِ مُرده به آدم‌های عزیز.

حق داشتی باز. تجربه‌ی برگشت تجربه‌ی برگشت بود و نه تنها به خاک. همیشه فکر می‌کردم ماهایی که دور شده‌ایم از حیث هویتی هم آواره‌ایم و جایی ایستاده‌ایم که نه مامن قبلی است و نه خانه‌ی تازه. فکر می‌کردم دیگر نه ما به چیزی تعلق داریم و نه چیزی به ما. توی سفر دیدم که گاهی اتصال چنان قوی است که انگار با میخ کوبیده شده باشی و بی که آزرده شوی. دیدم که آن زیبایی مطلق کاستی نگرفته و آدم‌های رویایی رویایی‌تر شده‌اند. دیدم که خیابان‌های دودی و کثیف و گوشه‌گیر خون و جان واقعی‌تری دارند انگار. همه‌ی این‌ها بعدتر چهره‌ی واضح گرفت؛ همان عصر سردی که دنبالم آمدی و صدایت بیگانگی را از شهر گرفت. تا چند روز چیزی نگفتم و مشتاق بودی که بشنوی از آن چه تجربه کرده‌ام. کمی که رفت دیدم آن نور جوان دوباره به جانم برگشته و گویی که زاییده باشم‌اش. راست گفتی. این‌ها را از خانه دارم. از خودم دور شدم و دیدم زندگی‌ام چه پرت و بی‌باروبر شده این اواخر. دیدم این سه سالی که دور بودم خیلی‌ها برای همیشه مرده‌اند و برنمی‌گردند. دیدم دست که به سنگ قبر او می‌کشم حس نمی‌کند و سنگش نه از سنگ که از سرب است انگار. دیدم که نیست؛ برای همیشه نیست و نبودنم به قیمت از دست دادن دیدارهای "آخر" تمام شده و دیگر میل و تقلای هیچ انگشتی او را به پوست برنمی‌گرداند. عصری که خبر مرگ مادربزرگ را شنیدم معلومم شد که زنجیره‌ی فقدان تداوم دارد و همیشه باید منتظر واقعه بود. غم آن قدر شدت گرفت که چیزی نو پدید آمد؛ چیزی از جنس آگاهی از شتاب زمان و از دست رفتن امکان‌هایی که باید کثافت باشی تا از دست‌شان بدهی. باید کثافت باشی تا فراموش کنی که دور شدن از آن دو دست سبز جوان هیچ اجری نداشته جز پرسه‌های شبانه توی آن "قشنگ‌ترین شهر دنیا" که حالا باید عکس‌هایش را توی اینترنت ببینی تا چیزی یادت بیاید.

شورِ کنونی‌ام را که می‌بینم تردید می‌کنم گاهی. می‌بینم که چیزی از زندگی عینی و واقعیم عوض نشده و منتظر می‌شوم که این سرخوشی موقت رنگ ببازد و باز "خودم" شوم. بعد به تحلیل و استدلال پناه می‌برم تا خیالم راحت شود و انگار که ذهن آدمی ضرورت و قطعیت را جز از معادلات منطقی نمی‌تواند بگیرد. دو توضیح دارم. یکی این که تجربه‌ی بازگشت اتصال‌های نرفته را به یادم آورد و دست‌هایی که امن بودند و آدم‌هایی که نزدیک. دیدم که همه عُمر کرده‌اند و کسانی رفته‌اند و کسانی آمده‌اند و تمام این‌ها ظرف دو روز اتفاق افتاد و انگار که داستان کوتاهی خوانده باشی و ببینی که زمان شتاب دارد و باید باید باید کاری کرد. دیگر این که مدتی طولانی از ظرف قطعیِ زندگی خودم کنده شدم و پوستم حساس‌تر شد به تماس. یکی از معدود چیزهایی که به گمانم حال آدم را بهتر می‌کند دوری مکانی از محل زندگی است و حالا که برگشته‌ام سعی می‌کنم این بیگانگی را از جهاتی حفظ کنم و عادت نکنم به ملافه‌های روی تخت. همه‌ی این‌ها را نوشتم و از پرسش‌هایت دور افتادم انگار؛ می‌دانی دور نیفتادم که لکنت و تاخیر ذهنم را خوب می‌شناسی.

نوشتم که بنویسم این شور و تصمیم برای "کاری کردن" از کجاست. حالا که ذهن و تنم مهیای جوانی است به لطف متنِ تو از خودم می‌پرسم که چرا بارها شکست خوردیم مایی که دنیای مشترک داشتیم. تو از اصطکاک و ملال نوشتی و من چیزی ندارم اضافه کنم. آن برنامه‌ها اگر شکست خورد دلیل اصلی­ش شلختگی و کاهلی من بود و البته یأسی که کم کم توی قلب تو درست شد. گرچه اصرار دارم و کاش تایید کنی که این تاریخِ شرمسار همه‌ی شوقِ ما را نکشت. گفته بودم که ذهن و زندگیم به یمن تو کمی از کوری و کرختی بیرون آمده است. آمد و شدهای عصبی من را تویی که دیده‌ای. دیده‌ای که ذهنم یک‌باره درگیر کارهای اجتماعی شد و از خودش پرت افتاد و بعد دوباره برگشت و البته نه دیگر به آن من خودبین و منزوی. دیده‌ای که توی این کشمکش‌های مریض خودم را بهتر پیدا کرده‌ام و حالا دیگر توی سرت هوار نمی‌کشم که حالم خوب شده و بیا نگاهم کن. من این‌ها را از آن خانه و از تو دارم که بیناترین چشم دنیایی به چشم من؛ تویی که هم اهل انقلابی و هم یاد آدم می‌آوری که باید متوجه موقعیت و واقعیت بود و آگاهی و انقلاب را بیگانه‌ی هم ندانست؛ تویی که به تاریخ اشاره می‌کنی و از محدوده‌ها و امکان‌های عینی حرف می‌زنی. پرسیدی که چرا برای کارمان باید مرکز ثقلی در "بیرون" بجوییم. حق داری به این حرف‌ها اعتماد نکنی و سوال از بیرون را نوعی فرافکنی بدانی. اما مگر نه این که خودت همیشه مرز میان درون و بیرون را به پرسش می‌کشی و هویت و هستی آدمی را عبارت از نسبت‌هایش با غیر می‌دانی؟ آن منِ خودکفای درونی موهوم نیست و می‌دانم که نیست. با این همه قبول کردیم که هیچ من و تویی به شکل سره و ایستا و درخود وجود ندارد و هستی آدمی چیزی جز تاریخ و جریان و حرکت نیست. قبول کردیم که میم بعد از تئاتر یا پایان‌نامه کمی با میم پیش از آن فرق دارد و شاید اسم‌ها هستند که می‌مانند.

نوشتی که نمی‌شود برای کسی ضرورت پسینی و مصنوع ساخت. من هم از این می‌ترسم و البته حس می‌کنم که آدم‌ها این ضرورت را جایی توی ذهن‌شان دارند. ضرورت هم اگر نیست شاید شوق کم‌زوری باشد که باید امتحانش کرد و توی فضایی قرارش داد که فعلیت بگیرد و قد بکشد. این که برای آدم‌ها هویت ایستا تعریف نکنیم یعنی آدمی می‌تواند نسبت به چیزهای تازه پذیرا باشد. و اگر قبول کنیم که مسائل "وجودی" واقعیت دارند تصدیق می‌کنیم که وجودی بودن آنها به معنای امکان ظهورشان برای "هر" انسانی است و به این معنا پرسش‌گری وجودی را می‌شود رهیافتی عام و فراگیر دانست که تن به کتاب و دانشگاه نمی‌دهد و کسی را خودی‌تر و خانگی‌تر از دیگری نمی‌داند. این‌هاست که مشتاقم می‌کند و منتظر که چیزی نو امکان تحقق دارد و باید دعوتش کرد. نوشتم که اگر تو کنارم باشی دلم قُرص کار می‌شود و نوشتی که دل قُرص را باید توی هیچ پیدا کرد. تلخای همین کلمات است که بیدارم می‌کند؛ نگاه درخشانی که غبار نمی‌گیرد و ذهن بی‌تابی که شکل اخم و انقلاب دارد و آن پنج حرف حقیقت که مرگ است اگر سازگار و سهل‌انگار شوند و زهر ننوشانند.


باش و بنویس و باش،
سین

 

۲ نظر:

  1. یادم می آید آن بعد از ظهر روز معمولی را در سفرت که زنجیره ی فقدان را به اتفاق تجربه کردیم... یکی آنجا که پیرمرد چای فروش تنها به قاب عکسی مبدل شده بود و دیگری در غیاب زبانی آقا مهدی اختران...
    می خندیدیم و مسخره می کردیم اما می دانستم که تو هم در آن دود و آهک و نه دروغ...
    به غیاب فکر می کنی و ترس از غیاب... این خنده ها خنده هایی اهریمنی نبود ولی معصومیت خود را از کف داده بود... آیا می شود مانند گذشته خندید؟

    عالی بود[ی] سمیرا!

    نصراله

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. تیزترین لحظه‌های غیاب رو با تو تجربه کردم و نه حتی با وادی رحمت. مطمئن شدم که نمی‌تونم مستقیم نگاهت کنم و غیابش رو تاب بیارم. تمام مدت داشتیم چیزی رو از هم پنهان می‌کردیم؛ با خنده‌ها و کلماتی که مدام زخم برمی‌داشتن و ریاکارانه وانمود می‌کردیم چیزی نیست. نمی‌شه مثل گذشته خندید نصراله. این دفعه بارها پشت پلک‌های تو دیدمش.

      حذف