۱۳۹۳ آذر ۲۷, پنجشنبه

لیل


تصویری که تا مدت‌ها از مفهوم "عشق" به ذهنم می‌آمد به صحنه‌ای برمی‌گشت که خیلی سال پیش دیده بودم. هشت یا نه سالم بود و توی پارک کوچکی از پشت یک درخت چشمم خورد به زن و مرد جوانی که کنار هم نشسته بودند و نگاهشان به روبرو بود انگار. مرد پیراهن آستین کوتاه پوشیده بود و بازوهای عضلانی داشت. زن آن طرف مرد نشسته بود و فقط رنگ تیره‌ی روسریش را می‌شد دید. کنار هم‌ بودن‌شان دلالتی از عشق داشت که همراه شده بود با بوی آشنای خفیفی که توی هوا پخش بود و احساس می‌کردم خیلی با موهای چتری مرد و بازوهای عضلانی‌اش که زن را در پناه گرفته هماهنگ است؛ انگار که دورشان یک حریم امن خواستنی می‌کشید این بو. کمی که گذشت نگاهم افتاد به زمین و تکه‌‌ای فضله‌ی سگ یا گربه دیدم که خشک شده بود و چنان بوی ملایم محترمی گرفته بود به خودش؛ و عشق تا سال‌ها برای من همان بو بود با بازوهای عضلانی مرد و رخت سیاه زن. 

 

۱۳۹۳ آذر ۸, شنبه

نامه‌ی اول به میم


رفیق امن،

نوشتن به تاخیر افتاد که درست و دقیق خوانده باشم. نمی‌خواهم به عادت همیشه در حاشیه بایستم و بخوانم که می‌دانم مخاطب منم و میلِ جواب دارم. می‌دانی برای منی که فاصله گرفتن از تو را از نظر هویتی اغراق‌آمیز و کاذب می‌دانم قرار گرفتن در جایگاه دیگریِ مخاطب چه معنایی دارد. پس بگذار متن من نه جواب نامه‌ی میم که واگویه با خودم و میم باشد و آن هیئت یگانه‌ای که قابل تجزیه به تکه‌های دورش نیست.

گفتم می‌خواهم کاری کنم تا پویایی تازه‌ی ذهنم در چیزی پویا ریشه کند و خشکی نگیرد. هشیاری همیشه‌ی توست که توی این حرف‌ها ردّی از فرافکنی می‌بیند و در اصالت‌شان تردید می‌کند. تویی که هر بار مرا به تاریخ برمی‌گردانی و یادم می‌آوری که نشاط یا کسالت گاه و بی‌گاهم نوزاد و بی‌مبنا نیست و در تاریخ شخصی‌ام ریشه دارد. گفته بودمت که این نشاط رنگ نشاط ندارد و بیشتر صورتی از ثبات یا خواستن است و هراس حتی. می‌دانستی که مدت‌هاست شوق و خون ندارم و انگار چیزی برای همیشه دفن شده باشد توی دلم. پیش از سفر به ایران پیش‌بینی کردی که چیزهای زنده‌ای به سرانگشت‌هایم برمی‌گردد و منِ بی‌باور خیال می‌کردم که همه چیز را برای همیشه از دست داده‌ام و بشارتی نیست؛ هجرت آن پرنده‌ی جوان و دست‌های آن دیگری که اردیبهشت فلان سال زیر بارش یکریز برف مدفون شد. می‌دیدی که مرگ توی دلم رخ داده و نه هوس روز دارم و نه جرات برگشتن و نشان دادنِ این منِ مُرده به آدم‌های عزیز.

حق داشتی باز. تجربه‌ی برگشت تجربه‌ی برگشت بود و نه تنها به خاک. همیشه فکر می‌کردم ماهایی که دور شده‌ایم از حیث هویتی هم آواره‌ایم و جایی ایستاده‌ایم که نه مامن قبلی است و نه خانه‌ی تازه. فکر می‌کردم دیگر نه ما به چیزی تعلق داریم و نه چیزی به ما. توی سفر دیدم که گاهی اتصال چنان قوی است که انگار با میخ کوبیده شده باشی و بی که آزرده شوی. دیدم که آن زیبایی مطلق کاستی نگرفته و آدم‌های رویایی رویایی‌تر شده‌اند. دیدم که خیابان‌های دودی و کثیف و گوشه‌گیر خون و جان واقعی‌تری دارند انگار. همه‌ی این‌ها بعدتر چهره‌ی واضح گرفت؛ همان عصر سردی که دنبالم آمدی و صدایت بیگانگی را از شهر گرفت. تا چند روز چیزی نگفتم و مشتاق بودی که بشنوی از آن چه تجربه کرده‌ام. کمی که رفت دیدم آن نور جوان دوباره به جانم برگشته و گویی که زاییده باشم‌اش. راست گفتی. این‌ها را از خانه دارم. از خودم دور شدم و دیدم زندگی‌ام چه پرت و بی‌باروبر شده این اواخر. دیدم این سه سالی که دور بودم خیلی‌ها برای همیشه مرده‌اند و برنمی‌گردند. دیدم دست که به سنگ قبر او می‌کشم حس نمی‌کند و سنگش نه از سنگ که از سرب است انگار. دیدم که نیست؛ برای همیشه نیست و نبودنم به قیمت از دست دادن دیدارهای "آخر" تمام شده و دیگر میل و تقلای هیچ انگشتی او را به پوست برنمی‌گرداند. عصری که خبر مرگ مادربزرگ را شنیدم معلومم شد که زنجیره‌ی فقدان تداوم دارد و همیشه باید منتظر واقعه بود. غم آن قدر شدت گرفت که چیزی نو پدید آمد؛ چیزی از جنس آگاهی از شتاب زمان و از دست رفتن امکان‌هایی که باید کثافت باشی تا از دست‌شان بدهی. باید کثافت باشی تا فراموش کنی که دور شدن از آن دو دست سبز جوان هیچ اجری نداشته جز پرسه‌های شبانه توی آن "قشنگ‌ترین شهر دنیا" که حالا باید عکس‌هایش را توی اینترنت ببینی تا چیزی یادت بیاید.

شورِ کنونی‌ام را که می‌بینم تردید می‌کنم گاهی. می‌بینم که چیزی از زندگی عینی و واقعیم عوض نشده و منتظر می‌شوم که این سرخوشی موقت رنگ ببازد و باز "خودم" شوم. بعد به تحلیل و استدلال پناه می‌برم تا خیالم راحت شود و انگار که ذهن آدمی ضرورت و قطعیت را جز از معادلات منطقی نمی‌تواند بگیرد. دو توضیح دارم. یکی این که تجربه‌ی بازگشت اتصال‌های نرفته را به یادم آورد و دست‌هایی که امن بودند و آدم‌هایی که نزدیک. دیدم که همه عُمر کرده‌اند و کسانی رفته‌اند و کسانی آمده‌اند و تمام این‌ها ظرف دو روز اتفاق افتاد و انگار که داستان کوتاهی خوانده باشی و ببینی که زمان شتاب دارد و باید باید باید کاری کرد. دیگر این که مدتی طولانی از ظرف قطعیِ زندگی خودم کنده شدم و پوستم حساس‌تر شد به تماس. یکی از معدود چیزهایی که به گمانم حال آدم را بهتر می‌کند دوری مکانی از محل زندگی است و حالا که برگشته‌ام سعی می‌کنم این بیگانگی را از جهاتی حفظ کنم و عادت نکنم به ملافه‌های روی تخت. همه‌ی این‌ها را نوشتم و از پرسش‌هایت دور افتادم انگار؛ می‌دانی دور نیفتادم که لکنت و تاخیر ذهنم را خوب می‌شناسی.

نوشتم که بنویسم این شور و تصمیم برای "کاری کردن" از کجاست. حالا که ذهن و تنم مهیای جوانی است به لطف متنِ تو از خودم می‌پرسم که چرا بارها شکست خوردیم مایی که دنیای مشترک داشتیم. تو از اصطکاک و ملال نوشتی و من چیزی ندارم اضافه کنم. آن برنامه‌ها اگر شکست خورد دلیل اصلی­ش شلختگی و کاهلی من بود و البته یأسی که کم کم توی قلب تو درست شد. گرچه اصرار دارم و کاش تایید کنی که این تاریخِ شرمسار همه‌ی شوقِ ما را نکشت. گفته بودم که ذهن و زندگیم به یمن تو کمی از کوری و کرختی بیرون آمده است. آمد و شدهای عصبی من را تویی که دیده‌ای. دیده‌ای که ذهنم یک‌باره درگیر کارهای اجتماعی شد و از خودش پرت افتاد و بعد دوباره برگشت و البته نه دیگر به آن من خودبین و منزوی. دیده‌ای که توی این کشمکش‌های مریض خودم را بهتر پیدا کرده‌ام و حالا دیگر توی سرت هوار نمی‌کشم که حالم خوب شده و بیا نگاهم کن. من این‌ها را از آن خانه و از تو دارم که بیناترین چشم دنیایی به چشم من؛ تویی که هم اهل انقلابی و هم یاد آدم می‌آوری که باید متوجه موقعیت و واقعیت بود و آگاهی و انقلاب را بیگانه‌ی هم ندانست؛ تویی که به تاریخ اشاره می‌کنی و از محدوده‌ها و امکان‌های عینی حرف می‌زنی. پرسیدی که چرا برای کارمان باید مرکز ثقلی در "بیرون" بجوییم. حق داری به این حرف‌ها اعتماد نکنی و سوال از بیرون را نوعی فرافکنی بدانی. اما مگر نه این که خودت همیشه مرز میان درون و بیرون را به پرسش می‌کشی و هویت و هستی آدمی را عبارت از نسبت‌هایش با غیر می‌دانی؟ آن منِ خودکفای درونی موهوم نیست و می‌دانم که نیست. با این همه قبول کردیم که هیچ من و تویی به شکل سره و ایستا و درخود وجود ندارد و هستی آدمی چیزی جز تاریخ و جریان و حرکت نیست. قبول کردیم که میم بعد از تئاتر یا پایان‌نامه کمی با میم پیش از آن فرق دارد و شاید اسم‌ها هستند که می‌مانند.

نوشتی که نمی‌شود برای کسی ضرورت پسینی و مصنوع ساخت. من هم از این می‌ترسم و البته حس می‌کنم که آدم‌ها این ضرورت را جایی توی ذهن‌شان دارند. ضرورت هم اگر نیست شاید شوق کم‌زوری باشد که باید امتحانش کرد و توی فضایی قرارش داد که فعلیت بگیرد و قد بکشد. این که برای آدم‌ها هویت ایستا تعریف نکنیم یعنی آدمی می‌تواند نسبت به چیزهای تازه پذیرا باشد. و اگر قبول کنیم که مسائل "وجودی" واقعیت دارند تصدیق می‌کنیم که وجودی بودن آنها به معنای امکان ظهورشان برای "هر" انسانی است و به این معنا پرسش‌گری وجودی را می‌شود رهیافتی عام و فراگیر دانست که تن به کتاب و دانشگاه نمی‌دهد و کسی را خودی‌تر و خانگی‌تر از دیگری نمی‌داند. این‌هاست که مشتاقم می‌کند و منتظر که چیزی نو امکان تحقق دارد و باید دعوتش کرد. نوشتم که اگر تو کنارم باشی دلم قُرص کار می‌شود و نوشتی که دل قُرص را باید توی هیچ پیدا کرد. تلخای همین کلمات است که بیدارم می‌کند؛ نگاه درخشانی که غبار نمی‌گیرد و ذهن بی‌تابی که شکل اخم و انقلاب دارد و آن پنج حرف حقیقت که مرگ است اگر سازگار و سهل‌انگار شوند و زهر ننوشانند.


باش و بنویس و باش،
سین

 

۱۳۹۳ خرداد ۵, دوشنبه

جمجمه­‌ها بر بالش مهربان­‌ترند


به میترا که  سرخیِ سوال و زندگی است.


تنِ آدم وقتی مدتی ساکن بماند و مشغول کار یا مشغول تنِ دیگری نباشد ممکن است به زبان بیاید و چیزهای غریبی از خودش فاش کند. این توده‌ی کهنه‌­ای که مرز و محدوده و درون و بیرونِ توست آنی بدل به یک بیگانه‌ی ترسناک می­‌شود. دستت که روی پلک‌­هایت بخزد می‌­بینی آدم چه راحت می­‌تواند خودش را کور کند. کافی است یک لحظه این دو گلوله‌ی براق را از کاسه بیرون بکشی و تمام. حیوان است که این جور وقت­‌ها از تن بیرون می­‌جهد. انگشت که به لب­‌هایت بکشی می­‌فهمی نزدیک­‌ترین جای دنیا کجاست. برهنه که باشی می­‌بینی اندام­‌هایت مناسباتی مخفی با هم دارند. آه که بکشی می­‌دانی این صورتِ فرهنگ‌‌خورده‌ی زوزه‌ی حیوانی است. تنِ درازکشیده فرم و رفتار افشاگری دارد. بیننده‌ای نیست و بدن چند تایی از نقاب‌­های معمولش را از چهره می‌­کند. آن وقت اگر دقیق باشی می‌­توانی خوب نگاهش کنی. این "دیگری" را که تو هستی و نیستی. این خودِ دور و نزدیک شده؛ این جانور.

ماجرا به دیگری شدن ختم نمی­‌شود. آن که می­‌گوید حیات و سرزندگیِ آدم باید از منبعی درونی بجوشد بیراه نگفته است. این منبع درونی چه بهتر که شعوری مستقل و نیرومند باشد که به چیزی یا کسی غیر از خودش متکی نیست. گاهی اما این نیرو نه از آگاهی، که از آن بیگانگیِ تنانه می‌آید؛ از همان شوک­‌های کوتاه و هولناکی که از بدن می‌­رسد و می‌­تواند مدام سوزن بزند و آدم را به حرکت وادارد. حرکتی نه از روی شعور، که ناشی از دور و نزدیک شدن به آن بخشی از تو که ویرانی و پرخاش می‌خواهد. مثل آتشی که می‌­رود و می‌­آید و نمی­‌گذارد توی پوستت جا خوش کنی و منتظر زبان و قاعده و لباس باشی. بهتر که خودت را گاهی مهمان کنی به این بیابان­‌های تاریک و ترسناک. بهتر که یادت باشد که هر لحظه می­‌توانی چشم‌­هایت را کور کنی و هیچ امکانی دم‌دستی‌تر از این نیست. بهتر که همیشه نزدیکِ هول باقی بمانی و مهیا باشی برای لمس جانور. همین مراقبه‌ی جسمانی است که نشانت می‌­دهد چه خاک­‌ها و جانورهای بیگانه‌ای روی این گوشت هست که هنوز نمی‌­شناسی. در غیاب آن اراده‌ی خودکفای نیرومند، این تجربه‌ی همیشه مقدورِ بیگانگی‌­های تنانه می‌­تواند آدم را زنده و کنجکاو نگه دارد و به شکلی نامستقیم به پیش براند.


پانوشت:
عنوان متن از یدالله رویایی است.




۱۳۹۳ اردیبهشت ۹, سه‌شنبه

سرپیچی: برگردانِ بخشی از کتاب "امپراتوری"، نوشته‌ی آنتونیو نگری و مایکل هارت


بارتلبی ترجیح می­دهد نکند. رازِ داستان معروف ملویل در مطلق بودنِ "سرپیچی" نهفته است. هر بار که رییس بارتلبی از او می‌خواهد به وظایفش برسد او با آرامش پاسخ می­دهد: "ترجیح می­دهم نکنم". قهرمان ملویل به سنّت دیرپای امتناع از کار عمل می‌کند. طبیعی است که هر کارگری بخواهد از اقتدارِ رییسش سر باز زند، اما بارتلبی این سرپیچی را تا بی‌نهایت پیش می­برد. او نه از این یا آن کار خاص، که از هر کاری تن می­زند و این امتناع را توجیه هم نمی­کند. تنها به شکل منفعل و مطلق سرپیچی می­کند. رفتار بارتلبی تا حدودی خلع‌سلاح‌کننده است، چرا که هم بسیار خونسرد و جدی است، و هم سرپیچی‌اش آن قدر نامتعین است که مطلق می­شود. او مطلقا ترجیح می­دهد نکند.

با توجه به علاقۀ جدی ملویل به متافیزیک، دیگر عجیب نیست که داستان بارتلبی تفاسیری هستی‌شناسانه پذیرفته است (دلوز 2000، آگامبن 1993). سرپیچی او چنان مطلق است که تماما تهی به نظر می­رسد؛ همچون مردی بدون صفات، یا طوری که فیلسوفان رنسانس ممکن بود بگویند، همچون هومو تانتوم؛ انسانِ محض، و نه چیزی بیشتر. بارتلبی در انفعال و امتناعِ محضِ خود نماینده‌ی نوعی هستیِ عام است؛ هستیِ فی‌نفسه؛ هستیِ محض. او در طول داستان آن قدر به انسان‌بودگیِ عریان، به حیات و هستیِ برهنه نزدیک و نزدیک‌تر می­شود که در نهایت محو می­گردد و در زندانِ بدنام منهتن می‌پوسد.

قهرمان اصلی رمان "زندگی و زمانه‌ی مایکل ک." که توسط جی. ام. کوتزی نوشته شده، نماد دیگری برای سرپیچی مطلق است. اما در حالی که بارتلبی هیچ حرکتی ندارد و در انفعال محض خود تقریبا خشک شده است، مایکل همیشه سر پا و در حالِ حرکت است. او باغبان است؛ یک انسانِ ساده؛ آن قدر ساده که گویی به این دنیا تعلق ندارد. در سرزمینی خیالی که در نتیجۀ جنگ داخلی پاره پاره شده است، او مدام توسط ایست‌های بازرسی که از سوی مراجع قدرت کار گذاشته شده‌اند متوقف می­شود، اما آنها را با آرامش کنار می­زند و به راهش ادامه می­دهد. حرکت دائمی مایکل ک. صرفا برای این نیست که در حرکت بماند؛ موانعی که بر سر راه او قرار می­گیرند تنها مانعِ حرکت نیستند و در واقع جریان زندگی را متوقف می­کنند. پس او به شکلی مطلق از آنها سرپیچی می­کند تا زندگی را در جریان نگه دارد. همه‌ی چیزی که او می­خواهد این است که کدو بکارد و با مهربانی از پیچک‌های رقصان‌شان مراقبت کند. سرپیچی ک. مانند سرپیچی بارتلبی مطلق است و همین مطلق بودن و بساطت او را هم در سطحی از پیراستگیِ هستی‌شناسانه قرار می­دهد. ک. هم به نوعی عمومیتِ برهنه نزدیک می­شود: "او یک روحِ انسانیِ خارج از دسته‌بندی‌هاست، (...) روحی در امان مانده از تاریخ؛ یک هومو تانتوم محض".

این انسان­های ساده و سرپیچیِ مطلق­شان نفرت ما را از حاکمیت برمی‌انگیزند. سرپیچی از کار و قدرت، یا به بیان دقیق­تر: امتناع از بردگیِ خودخواسته، مبداء سیاست رهایی‌بخش است. قرن­ها پیش، اتین دو لا بوئتی "سیاست سرپیچی" را چنین صورت­‌بندی کرده بود: "قاطعانه از خدمت او سر باز زنید و آن گاه رها خواهید شد! لازم نیست به او ضربه‌ای وارد کنید یا نابودش سازید، فقط کافی است که دیگر از او تبعیت نکنید تا ویران شود؛ همچون غول عظیمی که پایه‌هایش را خراب می­کنی و بعد در خود فرو می­ریزد و زیر بار سنگینی خودش دفن می­شود (لا بوئتی 1577، 38)". لا بوئتی نیروی سیاسیِ سرپیچی را دریافته بود و معتقد بود که با کناره‌گیری و خروج خود می­توانیم حاکمیتی را که خدایان بر ما دارند باطل کنیم. بارتلبی و مایکل ک. سیاستِ امتناع از بردگیِ خودخواسته را که لا بوئتی طرح کرده بود ادامه می­دهند و تا حد مطلق پیش می­برند.
 
گرچه این سرپیچی آغازگاه سیاستِ رهایی‌بخش است، اما چیزی جز نقطه‌ی آغاز نیست. سرپیچی، فی‌نفسه تهی است. بارتلبی و مایکل ک. شاید انسان­های نادری باشند، اما زندگی آنها در پیراستگیِ مطلق خود به مویی بند است. گریز آنها از مناسبات قدرت شکلی کاملا منزوی دارد و دائما به آستانه‌ی خودکشی نزدیک می­شوند. در بیان سیاسی نیز، امتناعِ فی نفسه (از کار، قدرت، و بردگیِ خودخواسته) تنها به نوعی خودکشی اجتماعی ختم می­شود. چنان که اسپینوزا گفته است، اگر صرفا کلّه‌ی استبداد را از بدنه‌ی جامعه قطع کنیم، چیزی جز لاشه‌ی مثله شده‌ی اجتماع باقی نخواهد ماند. آن چه احتیاج داریم خلق یک پیکر تازه‌ی اجتماعی است؛ پروژه‌ای که از امتناعِ محض بسیار فراتر می­رود. راه­های خروج و گریز ما باید سازنده باشند و به ایجاد یک آلترناتیو واقعی رهنمون شوند. فراسوی سرپیچیِ محض، یا به عنوان بخشی از جریان سرپیچی، باید به ایجاد شکل تازه‌ای از زندگی و اجتماع بپردازیم. این طرح نه به حیات برهنه‌ی هومو تانتوم، بلکه به هومو هومو راه خواهد برد؛ به انسان‌بودگیِ مضاعف، که از خردی جمعی و عشقی اجتماعی ثروت یافته است.


 


منبع:


Michael Hardt / Antonio NegriEmpire - Die neue Weltordnung. Frankfurt am Main, Campus Verlag, 2002. Ss. 214-216



لینک دانلود نسخه‌ی انگلیسی کتاب: 





http://www.angelfire.com/cantina/negri/HAREMI_unprintable.pdf

۱۳۹۲ بهمن ۲۰, یکشنبه

تبارشناسی تن مطرود


ختنه یا ناقص‌سازی جنسی زنان بیش از آن چه تصور می‌کنیم رواج دارد. در نقاطی از ایران هم این سنّت نامبارک هم‌چنان پابرجاست. میزان خشونت ماجرا آدم را به جنون می‌رساند: مثله کردن تن موجودی که هنوز حیات نمادینش را شروع نکرده است؛ تجربه‌ی شکنجه به عنوان نخستین چهره‌ی فرهنگ. این تفسیر اول است: تنی که "طبیعی" است بخشی از خود را با دخالت عوامل غیرطبیعی از دست می‌دهد. سرکوب از "بیرون". یک وجه وحشتناک این خشونت آن است که در درون گفتمانِ حاکم، ظاهری رئوف دارد. آن که می‌بُرّد آدم بدی نیست. قابله‌ی مهربانی است که شاید در حین "عمل" با اطرافیان شوخی می‌کند و می‌خندد. والدین نوزادشان را با محبت و نگرانی نگاه می‌کنند و اگر نوزاد پسر باشد آخرِ کار سور می‌گیرند و به همسایه‌ها شیرینی می‌دهند. این گفتمان اگر وحشی است، مجریان منفردش وحشی نیستند؛ بریدن "اضافه‌ی" تن کودک را به نفع او می‌دانند.

تفسیر دیگری هم هست که از دوتایی طبیعت/فرهنگ طفره می‌رود و بدن را به عنوان مجموعه‌ای از نشانه‌های فرهنگی تعریف می‌کند. تن یک "ساخت" است؛ روایتی است که ارائه می‌شود. به سطوح خارجی بدن بیندیشیم: آرایش صورت، طرز کوتاه کردن موها و نوع پوششی که داریم نمای بیرونی تن ماست. ماجرا از پوست هم فراتر می‌رود و در گوشت بدن رخنه می‌کند. برای نمونه، به گوش‌ها و دماغ‌های سوراخ‌شده بیندیشیم، یا به تن‌های خالکوبی‌شده و یا به آن حلقه‌های فلزی که در فلان قبایل دوردست به گردن نوزادان دختر گره می‌خورد و گردن‌هاشان را کش می‌آورد. پشت این رفتارهای خشن، معمولن بنیانی نظری پنهان است که وجه خشونت‌بارشان را پنهان می‌کند و درستی آنها را به چشم مردم "بدیهی" می‌سازد. در مورد جوامعی که برای ما دور و دیگری هستند، این مبنای نظری معمولن از سوی ما "خرافه" خوانده می‌شود. مثلن آن جا که حلقه‌زنی به گردن زنان را با دلایل قومی‌قبیله‌ای توجیه می‌کنند یا آن جا که غذای دست زنی را که ختنه نشده باشد ناپاک می‌دانند و نمی‌خورند. در جوامعی که این نوع توجیهات مورد قبول مردم نیستند، پای عامل دیگری چون "احکام مذهبی" به میان می‌آید. در جوامع مدرن‌تر، این نقش را "علم" بر عهده می‌گیرد. مراد از این ادعا نه موهوم دانستن علم به طور عام، که صرفن اشاره به این نکته است که نظریات علمی در برخی موارد به یاری مناسبات قدرت می‌آیند.

برای نمونه، فوکو در تحلیل تبارشناختی خود از تاریخ سکسوالیته توضیح می‌دهد که چگونه طبقه‌ی سیاسی حاکم بر اروپا از سه قرن پیش برای تثبیت برتری نژادی و طبقاتی خود به بهره‌برداری از گفتمان‌های علمی متوسل شد. تحقق غایات بورژوازی مستلزم آن بود که "زناشویی مولد" به عنوان هنجار رابطه‌ی جنسی قلمداد شود و رفتارهای جنسی دیگر از قبیل همجنس‌گرایی از قلمرو سلامت جنسی خارج رانده شوند. همجنس‌گرایی که تا آن زمان صرفن موضوع داوری‌های مذهبی و اخلاقی بود، یک باره مورد توجه دیسکورس‌های علمی قرار گرفت و انحراف آن از وضع طبیعی به یاری پژوهش‌های مفصل علمی نمایش داده شد. مثال دیگر، وضعیت افرادی است که نظام بی‌رحم زبان آنها را "ترنس‌سکشوال" می‌خواند و از پیش جایی "بیرون" از هنجار قرار می‌دهد. این افراد در جوامع علم‌باوری از قبیل ایران به عنوان بیمارانی شناخته می‌شوند که ضروری است به یاری عمل جراحی به دامن "طبیعت" که نام دیگری برای وضع سالم است بازگردند. این جا تحلیل تبارشناسانه‌ی تن دست به کار می‌شود و می‌کوشد تا ربط میان این مقولات علمی و انگیزه‌های قدرت‌محوری را که بر آنها حاکم است فاش کند. یکی از مهم‌ترین این افشاگری‌ها تحلیلی است که خود مفاهیم "طبیعت" و "امر طبیعی" را دستاویزی برای تقویت مناسبات قدرت می‌داند. بر اساس این تحلیل، طبیعت به شکل سره و پیشاگفتمانی اساسا وجود ندارد. تن همیشه از قبل در عرصه‌ی فرهنگ قرار گرفته است. داستان به پوست و گوشت خلاصه نمی‌شود؛ فرض کنیم که مناسبات قدرت در یک جامعه‌ی خاص، چیزی چون حاکمیت دگرجنس‌گرایی اجباری را برای اجرایی کردن سیاست‌های کنترل جمعیت لازم بداند. این جاست که غیر از رفتارهای مشخص جنسی، اندام‌ها و کارکردهای خاصی از بدن برجسته می‌شوند. برای نمونه، "باروری" به عنوان اصلی‌ترین کارکرد تن زنانه معرفی می‌شود و شکل‌هایی از رابطه که به تولیدمثل منتهی نمی‌شوند، انحراف یا در بهترین حالت "بیماری" خوانده می‌شوند و از این طریق، امکان کنترل آنها فراهم می‌گردد.

با پذیرش این روایت، کاری که بر عهده‌ی تحلیل انتقادی است نه تنها محکوم کردن رفتارهایی چون ختنه‌ی زنان، که دقت در مورد خشونت‌هایی است که درست به خاطر پشتوانه‌ی نظری‌شان به چشم نمی‌آیند و از پیامدهای متجاوزشان نفرت نمی‌کنیم. باید به آدم‌هایی اندیشید که با توسل به همین توجیهات دهان‌پرکن از قلمرو سلامت و هنجار طرد می‌شوند و بخش عمده‌ی حقوق فردی و اجتماعی خود را از کف می‌دهند. وظیفه‌ی تحلیل تبارشناختی، فاش کردن شرایط و مناسباتی است که شکل‌گیری رژیم فعلی حقیقت را ممکن کرده‌اند. تنها این گونه است که می‌توان از مکانیسم‌های پیچیده‌ی کنترل و سرکوب پرده برگرفت و به همدست خاموش آنها بدل نشد. جایی که پای طرد گروهی از آدم‌ها در میان باشد، باید در تمام بداهت‌ها تردید کرد و مشکوکانه به پس نگریست.