۱۳۹۲ شهریور ۲۱, پنجشنبه

میشل فوکو: اتوپیای تن


"آدم در عشق‌بازی تن خود را در تمامیتش حس می‌کند. زیر دستان دیگری، تن با همه‌ی خودش، فراتر از هر اتوپیایی وجود می‌یابد. زیر انگشتان دیگری که بر بدن آدم می‌لغزند، تمام بخش‌های نادیدنی تن شروع به بودن می‌کنند. بر لبان دیگری، لب‌های خود آدم احساس می‌شوند. در دیدگان نیمه‌بازش چهره‌ی خود آدم قطعیت می‌یابد. این جا نگاهی هست که پلک‌های بسته‌ی آدم را می‌بیند. پس معاشقه هم مثل مرگ و آینه اتوپیای تن را فرومی‌نشاند، خاموشش می‌کند، آرام‌اش می‌کند و در جعبه‌ای جاش می‌دهد که آن را در خود می‌بندد و مُهر می‌­زند. هم از این روست که وهمِ آینه و تهدیدِ مرگ به هم می‌مانند. و این که ما به رغم این دو چهره‌ی هولناکی که بر عشق تنیده‌اند باز هم مشتاقانه عشق­ می‌ورزیم تنها یک دلیل دارد: در معاشقه، تن همین‌جاست".
 
پانوشت: متن بالا ترجمه‌ی بند پایانی مقاله‌ی "تن اتوپیایی" از میشل فوکوست که به شکل یک سخنرانی رادیویی در دسامبر سال 1966 ایراد شده است. تن از نظر فوکو بخش‌هایی اتوپیایی دارد: مثلن پشت گردن آدم که برای خود او قابل مشاهده نیست؛ یا این که آدم بدنش را به عنوان یک تمامیّتِ واحد نمی­تواند ببیند. این "غیاب"، همان چیزی‌­ست که تن را به اتوپیا شبیه می‌کند: اتوپیا هم غایب‌ست؛ ناکجاست. تصور تن به عنوان یک "کلّ واحد" اول از طریق تجربه‌ی آینه حاصل می­شود. کودک توی آینه برای اولین بار می­بیند که تنِ تمام دارد. فوکو اضافه می‌کند  که در یونانیِ زمان هومر واژه‌­ای برای دلالت بر "کلّ بدن" وجود نداشت. هومر کلمه‌ی یونانی دالّ بر "بدن" را برای اشاره به "لاشه" به کار گرفت، یعنی تنِ مُرده که در  وحدت و تمامیتش آن جاست. پس مرگ و آینه تن را به عنوان یک کلّ واحد قابل تصور می‌کنند و این یعنی از غیاب و اتوپیای تن می‌کاهند. و حالا در متن کوتاهی که ترجمه شد حرف از این است که چطور در معاشقه هم جنبه‌های غایب بدن وجود می‌یابند و از قلمرو اتوپیا خارج می‌شوند.
 


منبع متنِ ترجمه‌­شده:

 
Foucault, Michel, Die Heterotopien. Der utopische Körper, Zwei Radiovorträge, suhrkamp taschenbuch wissenschaft, 2013, S. 35-6